از یافت آباد تا خان طومان؛ با مجید بربری/ خالکوبی‌هایش را خدا پاک کرد
از یافت آباد تا خان طومان؛ با مجید بربری/ خالکوبی‌هایش را خدا پاک کرد
ایران نیوز 24: صاحب یکی از کافه قلیون های یافت آباد تهران بود، روی بدنش خالکوبی کرده بود و به قول خودمان تیپ لاتی داشت؛ همه اینها باعث می شد هیچ کس فکرش را هم نکند، یک روز به "مجید بربری"، بگویند "شهید مجید قربانخانی".

شهیدی که تک پسر بود و آرزوی دامادی را روی دل خانواده اش گذاشت؛ حالا خانواده اش نذر کرده اند در امر خیر شریک باشند و هرسال در سالروز تولد شهید، با هزینه خودشان چندین عروس و داماد را راهی خانه بخت کنند.روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم بهانه ای شد تا گفتگویی با خانواده شهید “مجید قربانخانی” داشته باشیم. برای این گفتگو سراغ مادر شهید رفتیم که عشق مادر و فرزندی‌شان متفاوت و زبانزد بود. علاقه زیاد مادر شهید به فرزندش در حدی بود که او را “داداش مجید” خطاب می کرد و حتی یک سفر چند روزه پسرش به کربلا داشت او را از شدت بی قراری از پا می انداخت و همین کافی است تا تصور کنیم این چند سال بر مادرش چه گذشت؛ مخصوصا وقتی سال ها حتی از پیکر مجید هم خبری نبود و بعد از حدود سه سال به جای فرزند تنومندش با چند تکه استخوان سوخته مواجه شد.

چرا شهید به «مجید بربری» معروف بود

مادر شهید اینگونه زندگی پسرش را توصیف می کند: مجید یک نیسان داشت که با آن کار می‌کرد و روزی‌اش را درمی آورد. گاهی هم در نانوایی دایی اش رفت و آمد داشت و به این دلیل به مجید بربری معروف شده بود و البته تنها به این دلیل می‌رفت تا اگر مستمندی را می‌شناسد، نان مجانی به دستش بدهد. اوضاع مالی اش خوب بود و غیر از نیسان، یک زانتیا هم برای سواری خودش داشت و عجیب دست و دلباز بود؛  اگر مستمندی را می‌دید، هرچه داشت به او می‌بخشید. فکر هم نمی‌کرد که شاید یک ساعت بعد خودش به آن پول نیاز پیدا کند. درست است که خالکوبی داشت و ظاهرش نشان نمی داد اما از آن جوان های با معرفت بود، گاهی طی یک روز کلی با نیسانش کار می‌کرد، اما روز بعد پول بنزینش را از من می‌گرفت! ته توی کارش را که درمی آوردی می‌فهمیدی کل درآمد روز قبلش را بخشیده است. واقعاً دل بزرگی داشت، تکه کلامش این بود که «خدا بزرگ است، می‌رساند.»

ماجرای تحول مجید

مادر مجید در ادامه داستان تحول فرزندش را اینطور بیان کرد: “ایام اربعین رسیده بود، مجید وارد خانه شد و از من خواست تا برایش کیف مسافرتی پیاده روی اربعین ببندم تا به همراه دوستانش راهی کربلا شود. از اینکه مجید حرف از رفتن به کربلا زد تعجب کرده بودم و با اینکه دوری از پسرم طاقت فرسا بود اما بخاطر امام حسین(ع) خوشحال شدم و دوری اش را تحمل کردم. یکی از همسفرهایش تعریف می کرد که مجید مدام به امام حسین(ع) می گفت: “آدمم کن”. همین بود که مجید وقتی از کربلا برگشت کلا سبک زندگی اش را عوض کرده بود و تصمیم گرفت برای دفاع از حرم به سوریه برود که ما مانعش شدیم. من اصلا رضایت نمی دادم چون طاقت دوری از مجید را نداشتم اما او دست بردار نبود و برای جلب رضایت من حتی دوستانش را واسطه می کرد تا درب خانه مان بیایند و من را راضی کنند، خودش هم خیلی به هم ریخته و برای رفتن بی قرار بود و مدام اشک می ریخت و شب ها مدام مناجات می کرد. ما خیلی متعجب بودیم که چرا مجید انقدر متحول شده و بعد ها از طریق یکی از دوستان صمیمی اش فهمیدیم که با کلی اصرار از زبان مجید شنیده بود که او یکی شب خواب حضرت زهرا(س) را می بیند که به او می گوید یک هفته بعد از آمدن به سوریه شهید می شود و از دوستش خواست که تا بعد از شهادت این خواب را بازگو نکند. همین اتفاق هم افتاد و مجید در حالی که هشت روز از اعزامش به سوریه می گذشت با اصابت چهار تیر به پهلویش در منطقه خان طومان به شهادت رسید و به مدت سه سال مفقودالجسد بود که چند روز بعد از توسل من در کربلا، درست در روز میلاد حضرت علی اکبر(ع) پیکرش به ایران بازگشت.

راست می گویند شهدا زنده اند

مادر مجید ادامه داد: راست می گویند شهدا زنده اند؛ مجید با اینکه شهید شد اما هنوز هم حواسش به ما هست و بارها به او توسل کرده ام و جوابم را داده، مثلا یک شب قبل از رفتن به کربلا به زیارت امامزاده “شاه عبدالعظیم” رفته بودیم و آنجا خانمی تعریف می کرد که: “پسرم به عنوان تو راهی برای من آجیل خریده”، یک لحظه از دلم گذشت و در همان حال با مجید درد دل کردم که اگر بودی حواست به من بود که هرچه می خواستم به هر زحمتی بود برایم تهیه می کردی؛ چند دقیقه ای گذشت و موبایلم زنگ خورد، پدر مجید گفت مهمان داریم. بعد از آن، زنگ آیفون خورد، دو آقا آمدند و گفتند ما خبردار شدیم شما فردا عازم کربلا هستید، برای همین برایتان مقداری آجیل و شیرینی به عنوان توراهی آورده ایم.

تولد شهید و عروسی گرفتن برای جوانان

مادر شهید ادامه داد: با شهادت مجید آرزوی دیدنش در لباس دامادی روی دلم ماند و به همین خاطر تصمیم گرفتم تا زمانی که نفس می کشم هر سال به تعداد سال هایی که از شهادتش می گذرد برای دختر و پسرهای دم بخت با هزینه خودمان و با حضور مسئولین مختلف و تعدادی مهمان جشن عروسی ساده بگیریم و آن ها را راهی خانه بخت کنیم تا هم در ثوابش شریک باشیم و هم دل جوانانی که برای من مثل فرزندم عزیزهستند و از نظر توان مالی برای ازدواج مشکل دارند را شاد کنیم.